سلام بر بیانی های عزیز.

خب قبل این که این سال تموم بشه. این پست های فیلم و کتاب هام باید تموم بشه.

پس بریم سراغ فیلم و سریال های پاییزی بنده.

من پاییز دو تا سریال از شرق اسیا نگاه کردم.

به عنوان اولین سریال کره ای که دارم از تلویزیون نگاه نمی کنم.

سریالی که ناستاکا بهم پیشنهاد داده بود رو انتخاب کردم

یعنی هتل دل لونا

وووییییییییییییییییییییییی

خیلی خب سریال از گذشته های دور کره شروع میشه و میاد زمان تولد بنده و بعدش میره به زمان حالی که سریال رو کارگردانی می کردند. 

داستان سریال، داستان روح هایی که می گند کاش وقت بیشتری داشتیم اند. و جی جیگ یه مکان هست که یه هتلی واسه خودش کجا؟ هتل دل لونا. یا هتل ماه. واقعا دل ش نیست. اون "دل"چیه نمیدونم. اگه کسی میدونه یا کسی رو میشناسید که بدونه لطفا بهم بگید.

سریال خوبی بود. این که نشون بده. زندگی چه قدر کوتاهه و اینکه کینه توز ما رو به جایی نمی رسونه. و مثل طنابی که خودمون رو خفه می کنه.

ادم هایی که عاشقانه دوست تون دارند ولی کینه باعث مرگ این عشق میشه و تو رو تو یه زندانی میسازی که خودت ساختی ش.

و یا کسانی مجبورت کردند به ساختن ساختن زندانی. از سکوت یا نفرت از خود....

بازیگر هاعالی بودند، مخصوصا ایو که یه خواننده کی پاپ. انگار واقعا یه بازیگر عالی ود. من هی شک میکردم این بازیگر یا خواننده. واقعا افرین بهش. سریال هم عالی یعنی به عنوان شروع واقعا عااالییییییییییی. سریال شونزده قسمتی بود که سال 2019 تولید شده. من این سریال رو با زیرنویس از نماشا نگاه کردم و همچنین یکی از پر خرج ترین کیدراما هاست :) 

صحنه های ماه و صحنه های باغ زیبایی داشت که نشون دهنده حساسات و زیبایی مان وول رییس هتل بوده. صحنه های شب کلا خیلی قشنگ بودند. فکر کنم اگه رییس هتل بشم. مثل مان وول میشم. همون قدر بی اعصاب. همون قدر شکننده:")

قسمت مورد علاقه ام . قسمت ششم بودش. یه همچین دیالوگی هم داشت: خوشحالم ولی ناراحت 

و شخصیت مورد علاقه ام هم خانم چوی. که نشون داد یه بچه با هر جنسیتی چه ارزش بالایی داره. و هر چه قدر کینه توز باشی. بازم هم تو یه ادمی که دلت نمیخواد همون اتفاق برای دیگری بیوفته .

یه مشکل با سریال دارم و اینم موصوع اعتقادی، به تناسخ اعتقادی ندارم ولی به کارما چرا درام. به همین دلیل بعضی وقت ها رشته از دستم در میرفت . حتی بعضی وقت ها یادم می رفت که 90 درصد شخصیت ها روح اند. خخخ

هروقت که اقا چانگ به یه روح کمک میکرد. من با خودم میگفتم وای کاش منم. ارواح رو میدیدم. ولی یاد غش کردن هاش و روح های اتنقام جو می افتادم . میگفتم نه ممنون.

هروقت که مان وول و کو چانگ سونگ باهم عشق و عاشقی میکردند. من با خودم میگفتم. اخه چرا عاشق کسی شدی که یه زمانی زنده بوده و قراره از دستش بدی. بعد یادم می یاد که خودم عاشق کسی هم هستم که نه تنها زمانی زنده نبوده. بلکه اصلا وجود خارجی نداره :""""")

منتظر فصل دوم ش هم نباشید خخخخخ. اینکه یه سریال یا فیلم چطور تموم میشه برام مهم نیست. مهم درسی که قرار بهم بده :)

ممنون از نگاه تون :)